مرتضى راوندى

620

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

و خارجى كشور ما را عمال امپرياليسم تعيين و اجرا مىكردند . در اين دوره گه‌گاه سخن از اصلاحات اجتماعى و اقتصادى مىرفت : از زمين حرف مىزدند و از سهيم شدن كشاورزان در حاصل و بهرهء زمين ، ولى در عمل طبقه وسيع كشاورزان ، جز بخور و نمير ، حصه‌يى به دست نمىآوردند . از بهتر شدن شرايط زندگى روستائيان و روستازادگان سخن مىگفتند ، ولى عملا قدمى در راه بهتر شدن شرايط زندگى آنها برنمىداشتند ، از فرهنگ و بهداشت ، دوا و درمان و تقسيم املاك ، و ايجاد راههاى ارتباطى بين شهرها و دهات دورافتاده گفتگو مىكردند ، ولى اجراى اين برنامه‌ها را با منافع طبقهء حاكم و زمامداران وقت ، مخالف و معارض مىديدند و از بيدارى مردم نگران بودند . احمد محمود در همسايه‌ها از دورانى حكايت مىكند كه به مردم كوچه و بازار و عناصر ملى اجازهء فعاليت سياسى نمىدادند و سكوت و خفقان به‌وسيلهء عمال بختيار و سازمان امنيّت بر مردم تحميل شده بود . همسايه‌ها از دوران قبل از ملى شدن صنعت نفت ياد مىكند ، دورانى كه شركت غاصب نفت ، مالياتى را كه بابت استخراج نفت به دولت انگليس مىداد از حق الامتياز ملت ايران بيشتر بود . » اكنون براى آشنايى با سبك نگارش احمد محمود در همسايه‌ها صفحه‌يى چند از فصل سوم و پنجم كتاب را نقل مىكنيم : « خالد ، سه‌شنبه ساعت پنج بعد از ظهر جلسه داريم . » « كجا ؟ » بيدار ، نشانى مىدهد . تمام حرفها برايم تازگى دارد . چشمم به دنياى تازه‌اى باز مىشود . از حرفها دستگيرم مىشود كه چرا زندگى تهيدستان روزبه‌روز بدتر مىشود ، كه چرا آدمهايى مثل پدرم بايد جل و پلاسشان را جمع كنند و دنبال صنّار - سه شاهى پول از اين ولايت به آن ولايت سگ‌دو بزنند . از جلسه كه مىزنم بيرون ، رو حرفهايى كه شنيده‌ام فكر مىكنم . گاهى به چيزهايى مىرسم كه از فهميدنش عاجزم . به ذهنم مىسپارمشان كه وقتى بيدار را ببينم ازش بپرسم و يا اگر نبينمش ، منتظر مىمانم تا جلسهء ديگر . ولى شهر آنقدر كوچك است كه حتى روزى چند دفعه هم همديگر را مىبينيم . « خالد ، ساعت هشت و نيم بيا دكون چلاب . » ساعت هشت و نيم مىروم . دستهء اعلاميه را مىدهد به دستم و راهى محلى مىشوم كه بايد تو خانه‌هايش اعلاميه بيندازم . « خالد ، صبح جمعه نهارت‌رو وردار بيار ميخوايم بريم گردش دسته جمعى . »